اندر احوالات سفر های درون شهری من
نمی دونم از خاصیت مترو ست که به خاطر چند دقیقه ای که با هم همسفریم رفتار دیگران برام تامل برانگیز می شه یا شاید هم به خاطر این باشه که چون نمی تونم در حال حرکت چیزی بخونم ،حواسم به سمت بقیه می ره.در هر حال به هر دلیلی که باشه تو این مدت تابستون که زباد از مترو استفاده کردم،انقدر دایره آدم هایی که از نزدیک می دیدمشون گسترده شد که مثل این کلیشه های تو مجله هافکر کردم چقدر خواب بودم.
بعضی وقت ها چند تا پسر بچه رو می دیدم که وقتی مترو به ایستگاه می رسید ،یواش سرشوون رو بیرون می آوردن تا ببینن پلیس های مترو هستن که همه ی وسایل خرید و فروششون رو بگیرن یا نه.اگه یکیشون می ترسید اون یکی محکم پس گردنی بهش می زد که نترس ترسو..چیزی نمی شه،حاجیت باهاته...بعد با سرعت می دوئیدن و محو می شدن.یه بار دوتا دختر بچه رو دیدم که صدا شون رو مثل خانوم های جوون نازک می کردن و لوازم آرایش می فروختن با متنی کاملا آماده شده..یه بار یه زن کولی بود که بچه اش بغلش بود . چیکچک می فروخت،یه مرتبه راننده تو ایستگاه تند ترمز کرد و بچه از دست مادرش رها شد و با صورت خورد کف مترو ...بعضی ها فحش می دادن به هر چی که دست شون می رسید (روزگار ،مادره،دولت و ..)بعضی ها هم فقط مات مات به بچه که هق هق می زد نگاه می کردن...
چه فروشنده های حرفه ای پیدا می شدن .اکثر شون با هم آشنا بون مثل کسبه های بازار .نکات اخلاقی رو هم رعایت می کردن..اگه یکی داشت تبلیغ جنس شو می کرد،اون یکی صبر می کرد تا حرف هاش تموم شه.بعد جاهاشونو با هم عوض می کردن. انگار واقعا آدم ها می تونن تو هر محیطی قانون هاشو بفهمن و انعطاف از خودشون نشون بدن.
تو بعضی ایستگاه ها که مسافر ها هجووم می آوردن ،به این فکر می کردم که این نزدیکی اجباری آدما اگه پرده ای نداشت که حرف های ذهنشون به راحتی شنیده نشه،چه بل بشویی می شد.!!
البته بعضی ها نیازی به این چیزها نداشتن و بلند بلند درونیاتشون رو پشت گوشی هاشون بیرون میریختن.
گاهی بعضی نگاه ها چقدر آشنا بود و تو چقدر فکر می کردی که کجا بود ؟؟...بعد می گفتی نکنه و یهو می دیدی کسی نیست دیگه و حجم جمعیت بردتش سمت دیگه ای.
جدا از مواردی که می دیدم و ذهنمو فقط سمت گند و مزخرف زندگی می برد،مواردی هم بود که دوست داشتم تو مترو بمونم وببینم .دوست داشتم بمونم و ببینم که چطوری آقاهه دست خانومشو می گیره و جای خوبی رو که برای نشستن پیدا کرده به اون می بخشه...یا بمونم و ببینم که پسر بچه ها بعد از فرار از دست نگهبان ها چه طوری با صدای بلند دارن می خندن.
نگران نباش!!
فرمون ماشین از لای دستام در می ره.دست هام تو هوا می چرخن.یه لحظه مات حرکتم می شم.
مسیرم می خوره به یه چراغ طولانی.ماشین بقلی یه دختره که داره با صدای بلند و با خنده به باباش می گه چرا هیچ وقت گوش نمی کنی،نباید بری رو خط عابر.باباشم داره آروم زیر لب می گه:یواش...مایه آبروریزی!!
خنده ام می گیره.سرم رو بر می گردونم.با خودم شروع می کنم می خندم.
یاد حرف مامان می افتم که می گه انقدر با خودت نخند.این روزا انقدر دیوونه زیاد شده،یه وقت فکر می کنن تو هم خلی.
چقدر مزه می ده این حرفش.بیشتر به این پی می برم که دیوونه بودن لذت دیگه ای داره.
می رم سمت بام تهران.پیاده تا سمت اتوبوس ها می رم.از جلوی مغازه ها رد می شم.دوباره یاد یه حرف می افتم.فرزانه همیشه می گفت اینجا اول گردنه است،یه چیپس می ده دونه ای ۳ تومن.دیگه،ته گردنه خدا بزرگه...
با اتوبوس چند دقیقه ای طول نمی کشه که می رسیم بام.
یه جای دنج پیدا می کنم.بطری آب می ذارم کنارم و پاهام رو تا اونجایی که می شه،دراز می کنم.یه کشش به تنم می دم.بعد دستام رو می چرخونم و سعی می کنم فکر کنم که دارم با دستام ،تو هوا دود سیگار روشن نکرده ام رو می گیرم.
دستام دوباره یه پیچش به خودش می گیره.عاشق وقتی ام که دستام الکی تو هوا تاب می خوره...
خیره می شم .اول به خونه ای که قربانی می گفت چه پشت بومش با صفاست.! بعد مثل بچه مدرسه ای ها دنبال خونمون می گردم...سعی می کنم به خدا هم فکر کنم .آخه مثلا بلند ترین جای تهرانم و به آسمون نزدیک...
همش مقدمه می شه برای حالت خلسه ای که بام بهم می ده...
ذهنم خالی می شه...
خالی خالی بودم. شل ، بی خیال ، دیوونه ، شاد ، خوش
سهراب کُشان
قصه این جوری شروع شد :
غروب بغض آلود دوشنبه ۲۵ خرداد سال ۱۳۸۸ بود.حرکت نمادین انقلاب تا آزادی به پایان رسیده بود.حرکتی که آرزوی پیوستن این نماد به واقعیت از خواسته های بزرگ جمعیت بود.
در مسیر بازگشت ٬نزدیک میدان انقلاب برای خرید کتاب تست کنکور از مادرش خداحافظی کرد.چند ساعتی بعد صدای تیراندازی کسانی که تحمل سکوت را هم نداشتند٬شروع شد.در دل مادر انگار رخت می شستند.تلفن ها قطع بود و مسیر پیامک از شب وقوع حماسه ۴۰ میلیونی مسدود بود(به برکت وقوع حماسه!!)حرکت خستگی ناپذیر برای یافتن تنها فرزندش از همان ساعات شروع شد.از ساعات آخر شب ۲۵ خرداد تا ۲۰ تیر ۱۳۸۸.
روز های نخست٬جرئت پرسیدن نام پسرش در میان کشته شدگان را نداشت.و فقط فکر بازداشت در سرش غوطه ور بود.
در تمام این روزها حرکت از دادگاه انقلاب به زندان اوین و پلیس امنیت٬مسیر همیشگی مادر شد.
در اخر از او رفتن به تشخیص هویت را خواستند.
تصویر سهراب اش را در مانیتور دید.کلمات و جملات با هم در یک قالب ظاهر می شد و او نمی دانست دارد چه می گوید.اشکها مانند مه٬تصویر سهراب جوانش را مات می کرد.درد مانند ماری در وجودش بالا می رفت و به گلویش می رسید و تبدیل به بغض می شد و دست آخر فریادی می شد که گوش خفتگان تاریخ را کر می کرد.
قصه هنوز تموم نشده...
پی نوشت۱:سهراب اعرابی تنها دو هفته به کنکورش مانده بود.دغدغه اصلی اش از قول مادرش درس و کنور بود.ولی حضور در موج سبز را فراموش نکرده بود.
پی نوشت۲:این روز ها فکر اصلی ام که حول محور موج سبز میر حسین می چرخد٬مرا به این نتیجه می رساند که شاید این موج ابزاری به دست نسل پدرانمان داد برای شکستن بت های خود ساخته شان.بت هایی که از خیلی وقت پیش باید شکسته می شد تا شاید ما شاهد این روزها نمی شدیم.البته برای شکستن بت از زمان ابراهیم نبی تا نهایت دنیا فرصت باقی است.
پی نوشت۳:و البته نتیجه اش برای نسل من می توانست آگاهی از این واقعیت باشد که تعصب و تحجری که از دین برایمان ساخته اند پایدار نیست .آگاهی از این واقعیت که لباس قدرت نمی تواند برازنده هرکسی باشد٬حتی اگر داعیه دین داری اش گوش فلک را کر کرده باشد.و آگاهی از این واقعیت که هنوز در سرزمین ما مردان و زنانی هستند که فریاد آزادمنشی و عدالت خواهی شان ٬آسایش و راحتی را از دروغگویان و متحجرین گرفته باشد.
پی نوشت۴:باز هم یاد آوری می کنم قصه هنوز تموم نشده...
لیمو ،انجیر،شاتوت،آفتاب،کاغذ،دوچرخه و...
چند خطی از کتاب تو ذهنم حک شدن:"دو سه ساله بودم که هرکس بوی مخصوص خود را برایم داشت."
وقتی که از بوی آشنای لیمو و انجیر می گفتی ،یاد دوست داشتنی های کودکی ام می افتادم.وقتی که ظهر های گرم تابستون زیر شاخه های درخت مزه شاتوت رو زیر زبونم حس می کردم و یا نور پر رمق آفتاب که همیشه روی سرم پهن بود و من از داغ شدن سرم لذت می بردم حتی با وجود اینکه تا یه ساعت خون دماغ می شدم.شاید به این خاطر بود که با دیدن خون جاری شده از بینی ام یاد رنگ قرمز شاتوت می افتادم.فکر می کنم به خاطر همینه که هنوز از آفتاب تابستون لذت می برم.
رنگ ها و صدا ها و بوی اشخاص و میوه ها و ... شاید قسمت اعظمی از کودکی من باشه.
رنگ ها به این خاطر که سفید من رو یاد پدربزرگ مرحومم می اندازه.همیشه لباس های راحتی سفید می پوشید و زیر نور سفید مهتابی می نشست و مطالعه می کرد.دست هایی سفید و بلند داشت.هروقت می خواست موقع خداحافظی تو گوشم دعا بخونه ،با دست هاش سرم رو می گرفت و من چشم هام رو می بستم .آرامش رو از همون دست های بلند و سفید به من می داد.
یادم می آد که مادرم یه قرآن داشت.آروم تکون می خورد و سوره ها رو زمزمه می کرد.همیشه از صدای زمزمه مادرم خوابم می برد،همون جا روی پاهاش.هنوز اون قرآن هست و صحافی شده و مادرم به همون شکل زمزمه می کنه.
صدای چرخ های دوچرخه ،بلند بلند خندیدن هنوز مرز مشترک کودکی من و برادرهامه.
خوندنت تو این قسمت از زندگی ام ،یعنی بعد از بیست سال تابستونی که اومده و رفته ،لازم بود.
سال داره دوباره و مثل همیشه نو می شه و من این جمله رو همیشه برای خودم تکرار کردم:"بدون هیچ چشم داشتی به زندگی لبخند بزن ،روزی دنیا آنقدر شرمنده ات می شود که به تمام سازهایت می رقصد."
و فکر می کنم لبخند زدن به زندگی رو از همین کودکی یه پر از رنگ و بو و طعم و صدا و...داشته باشم.
بغض
توهوای سرد،بیشتر صورت اش سرخ می شه.انگار که بیشتر بغض کرده .همیشه از این کیف هایی که یه بند باریک داره و یه عالمه کتاب می شه توش ریخت ،رو شونه اش می ذاره.محکم دست هاش رو تو جیب کتش می کنه .وقتی از دور ،با قد بلندش راه می افته،امکان نداره که سرش پائین نباشه.گاهی اوقات سرش رو که بالا می آورد ،فکر می کردم تمام مدت داشته دندون هاش و رو هم فشار می داده.صورتش انگار از فشار دندون هاش بود که همیشه سرخ به نظر می رسید.
آروم سلام می کرد .آروم می نشست.آروم از سر راهت کنار می رفت .حتی زمانی که همه از خنده منفجر می شدن،آروم لبخند می زد.
گاهی فکر اینکه ،نباید زیاد جلوش شاد بود،می تونست عذاب وجدان برات بیاره.انگار کتابها شو خیلی دوست داره ...مثل هر آدمی عجیبی که دوستی یه عجیب تری با کتاب داره.
وقت هایی که تنها داره قدم می زنه و دوباره دست هاش محکم و مشت شده تو جیب ها شه ،می خوام برم جلو و تصادفی آدرس یه جایی رو که رو ورق نوشته شده ازش بپرسم.شاید دست هاش رو بیرون بیاره و آروم بگه :معذرت می خوام ،نمی دونم.
این روزها انگار سرش شلوغه.دیگه زیاد قدم نمی زنه.بیشتر یه جایی نشسته و داره کتاب می خونه و گاهی هم چای به برنامه اش اضافه می کنه و البته گاهی هم سیگار.
انگار آدم های دور و برش زیاد شدن.فقط حرف می زنن و چای می خورن.فکر می کنم با چای هم رابطه عمیقی داره...وقتی لیوان رو نزدیک لب هاش می آره ،چشم هاش رو آروم می بنده و فقط می نوشه.
چشم هاش زیاد آروم نیست،بر خلاف آروم لبخند زدن هاش ،آروم چای نوشیدن هاش و آروم نشستن هاش،آروم نگاه نمی کنه.نگاش شبیه پسر بچه ای می مونه که تو برف گیر کرده و ترس داره دیر به مدرسه نرسه.می خواد گریه کنه ولی غرورش نمی ذاره. برای همین چشم هایی پر از خشم و ترس و هیجان داره.چشم هایی که از فشار بغض قرمز شده.
وقتی چیزی جز ترس و خشم و هیجان می شه تو چشم هاش دید،احساس می کنی که به اون پسر بچه ی گیر افتاده تو سرما ،یه لیوان چای دادی و کمک کردی که به مدرسه اش برسه.
کفش هایت
البته که تو نمی تونی یه لیوان چای رو کامل بخوری٬بعد آروم بگی من تو رو جایی ندیدم؟
حتی نمی تونی یه قدم نزدیک تر بیای و بگی :صبر کن ٬من یه حرفی دارم.
چشم های تو عادت کردن بیهوده دنبال رد پای آشنا بگردن.
حتی یک نابینا هم شاید می توانست با عصای سفیدش به کفش هایم بزند و بگوید :صدای باران می آید٬کمی هم بوی خاک.امروز را برای قدم زدن ساخته اند.
چرا که من یاد گرفته ام ٬با نگاهم صدا بزنم حتی آن را که نتواند نگاهم را ببیند٬ولی بتواند لمس اش کند.
نمی دانم کی می توانی و کی یاد می گیری که با نگاهت لمس کنی و فقط نبینی...
ولی
این را خوب می دانم که این روزها دچار یک برش شده ام که شاید به آن دلتنگی می گویند.برشی عمیق شاید به عمق همان نگاهی که تو نمی توانی لمس اش کنی.به اینجا که می رسم دوست دارم بگم کاش..ولی نه
تصور می کنم.
تصور میکنم که تو کفش هایت را در آورده ای و داری لذت لمس کردن نرمی خاک را به خودت می دهی .کم کم از لمس خاک ٬می تونی حس کنی یه جریانی داره به سمت چشم هات می ره.
شاید اون موقع ٬بتونی لمس کنی آنچه را که زودتر باید لمس می کردی.
یک فقط یک نیست.
کلاس ساکت می شود و آماده.
معلم می گوید درباره ی عدد یک فکر کنند.به این فکر کنند عدد یک شاید هیچ وقت بیشتر از یک نباشد،امااگر کنار یک صفت یا یک کلمه قرار بگیرد بتواند خیلی بیشتر از یک معنی بدهد.مثل یک خاطره،یک دوست.
معلم می گوید بچه ها فردا فکر هایشان را درباره ی عدد یک برای کلاس بگویند.
فردا نزدیک ظهر ،معلم می خواهد هرکس نظرش را کوتاه بگوید.
چند نفری شروع می کنند:
-آقا،عدد یک مثل یک رفیق بی مرام مون که آتیش به جونمون کرد.
-یک مثل آن یکباری که چشم گربه ای را کور کردیم.
صدای خنده کلاس را بر می دارد.معلم می خواهد بچه ها جدی باشند و فکر کنند که از یک چه معنی ای می توانند بسازند.
پسرکی بلند می شود و می گوید:
-آقا...یک مثل یک ترازوی نو .
-چرا مثل یک ترازو؟
بچه ها در گوشه کلاس می خندند.
پسرک ادامه می دهد :
-چون یک ترازوی نو ،برای ما خیلی یه.چون با اون می شه کلی آدم رو وزن شون کشید و دیگه فحش نشنویم :این که خرابه پدر سوخته ی گدا.
کار دیگری ندارم جز ...
عادت کردم که هر دفعه از پسر بچه ای که کنار سینما فرهنگ می ایسته و دیگه داریم با هم دوست می شیم ،یه اطلاعاتی در مورد چیز هایی که می خواد بفروشه ،بشنوم.
عادت کردم به گوش دادن به صدای آرومی که تو گوشم می پیچه و می گه این لحظه های خوش که داری مزه مزه اش می کنی،تموم می شه.
عادت کردم هر دفعه که بابا بی حال سمت کیفش می ره و یه دستش رو سرشه ،سریع دنبال قرص های آسپرین اش بگردم.
عادت کردم که خبر به زودی تعطیل شدن یه روزنامه و مجله رو بشنوم و همزمان با اون ،تو اخبار مهم روز ،از زبون رئیس جمهور بشنوم که :جوان های ما در ایران آزاد هستند که به مسئولان کشور انتقاد کنند.
عادت کردم که ببینم همین به اصطلاح مسئولان کشور جز با سفیه و نادان فرض کردن ملت ،برای جلو بردن کارشان راهی دیگه ای نمی شناسن.
عادت کردم که ببینم دایی هر دفعه که می آد پیشمون ،بیشتر تمایل داره که زودتر از ایران بره .و من و خانواده ام چاره ای جز حق دادن به او رو نداریم.
عادت کردم که به یاد بیاورم دنیا داره بدجوری کوچیک می شه،که به قول یکی انقدر کوچیک شده که تمام دیوار هاشو می شه لمس کرد.
عادت کردم که هر روز سعی کنم بخندم و هر جور شده یه لبخند رو لبم داشته باشم تا بتونم این عادت های هر روزه ام رو تحمل کنم.
دیوار
این می شود که به دیوارها دقت می کنی...
یک بار روی دیوار قطره های خونی را می بینی که دارند با هم مسابقه می دهند و دلت می ریزد.
یک بار مورچه ای را می بینی که مورچه ای دیگر را بر دوشش گذاشته و فیلسوف وار بالا می رود.
و یک بار دست مادری را می بینی که از فشار پاکت های خرید تا شده و روی دیوار گذاشته تا کمی جان بگیرد.
تو بر روی دیوار یادگاری به جا نگذاشته ای؟!....نه،شاید دیواری ساخته ام و یا شاید خراب کرده ام.
دیوار یک بار موضوع انشائم بودم و من نمی دانستم با آن چه کار کنم.یک بار هم از دیوار کتک خوردم و پیشانی ام غرق خون شد.
من برای خودم دیوار دارم. شاید کسی از دیوارم خوشش نیاید و برود حکم تخریب اش را بگیرد و یا برود برای همه از دیوار من بد بگوید.
ولی من آن موقع می فهمم که چه خوب است دیوار دارم .دنیایم را پشت دیوارم پنهان می کنم و فقط از در برای ورود اجازه می دهم.
کاش آن موقع که موضوع انشائم دیوار بود کمی از دیوار خودم می نوشتم.
فال های مچاله شده
خانوم یه فال میخری؟
چشم ها مو می بندم و دستم رو می زارم بین یه عالمه فال.
فال رو نمی خونم.می زارمش تو کیفم و از پل هوایی پائین می آم.از بالای کوچه یه پیرمرد داره با سرعت پائین می آد.ضرب صدای عصاش سکوت کوچه رو پر می کنه.سر پیچ مسیرم از مسیر پیرمرد جدا می شه و تلاقی پیدا می کنه با دو تا یا کریم.این بار صدای بال های اونها سکوت کوچه رو پر می کنه.
دوست دارم هر چی فال تا حالا گرفتم ،مچاله کنم و باهاش اون مرز غیر مشترک ام با کبوتر ها رو پر کنم تا دیگه با دیدن من بال نزنن.
یه بار یه کفتر بود که بال نزد .داشت از پشت شیشه نگاهم می کرد .منم کنارش وایساده بودم .سفید بود .انگار شیشه مرز غیر مشترک مون رو پر کرده بود .
بین دنیایی از نگاه مانده ام .کبوترها و کسانی که شبیه کبوتر نگاه می کنند. گربه ها و کسانی که شبیه گربه نگاه می کنند و گاهی هم نگاه انسان ها.
کسی است که مرا یاد نگاه کبوتر ها می اندازد.به اندازه سکوت نگاه کبوتر ها سکوت دارد و به همان اندازه حرف.همین است که می خواهم مرز غیر مشترک خودم و کبوتر ها را با فال های مچاله شده پر کنم.شاید معنای نگاه شان هم یکی باشد.


